السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

634

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

سرب و روغن پخت و با آنها مخلوط شد ! ناگهان زمين تيره و تار گشت ، امّا خداوند اسرافيل را برانگيخت و او فريادى بر آورد كه همهء مردم از هيبت آن به رو بر زمين افتادند ، سپس اسرافيل ديگ را بر زمين واژگون كرد و گفت : اى جرجيس به اذن الهى برخيز ، ناگهان جرجيس صحيح و سالم به قدرت حقّ به پا خاست و بسوى پادشاه رفت ، مردم از ديدن او تعجّب كردند ، زنى پيش آمد و گفت : اى بندهء شايسته ، ما گاو نرى داشتيم كه روزى ما را تأمين مىكرد ، اكنون او مرده است ، جرجيس گفت : عصاى مرا بگير و آن را روى گاوت قرار بده و بگو ، جرجيس مىگويد به اذن الهى برخيز ، آن زن چنين كرد و گاو به اذن الهى زنده شد و آن زن به او ايمان آورد . پادشاه گفت : اگر اين ساحر را رها كنم قوم مرا هلاك مىكند ، پس همگى اجتماع كردند و تصميم بر كشتن او گرفتند ، اين بار خواستند او را با شمشير به قتل برسانند ، جرجيس گفت : در كار من عجله نكنيد ، سپس گفت : خداوندا اگر تو اين بت پرستان را هلاك كردى از تو مىخواهم نام مرا در زمرهء حق حق‌پرستانى كه در راه تو هر بلا و مصيبتى را تحمّل كردند ثبت فرما ، سپس به او حمله كردند و سر از بدن او جدا نمودند ، در همان دم عذاب بر آنها نازل شد و همگى هلاك شدند . ( الكافى ) با اسناد به امام صادق ( ع ) مىنويسد : روزى رسول خدا ( ص ) در مجلس خود نشسته بود ، ناگهان زنى رسيد كه پيامبر او را گرامى داشته و او را در كنار خود نشانيد و سپس فرمود : اين زن دختر پيامبرى به نام خالد بن سنان است كه قوم او حقش را ضايع كردند ، وقتى آنها را دعوت كرد ، امتناع نمودند و در آن سرزمين آتشى به نام آتش حدثان سالى يك بار بر آنها فرود مىآمد و بعضى از چهارپايان آنها را نابود مىكرد ، خالد به قوم خود گفت : اگر من اين آتش را از شما دور كنم ، به من ايمان مىآوريد ؟ مردم نپذيرفتند ، وقتى آن آتش رسيد خالد با پيراهن خود آن را به جانب غارى منحرف نمود و همراه آن وارد غار شد و مردم پنداشتند او ديگر هرگز از غار بيرون نخواهد آمد ، امّا سرانجام بعد از مدّتى خالد از غار بيرون آمد و مردم را به ايمان به خدا فرا خواند ، امّا مردم نپذيرفتند ، خالد كه از ايمان مردم نااميد شد به آنها گفت : من در فلان روز خواهم مرد و مرا دفن كنيد ، امّا به زودى دسته‌اى از گورخران وحشى كه گور خرى دم بريده در پيشاپيش آنها حركت مىكنند به سوى شما خواهند آمد و نزد قبر من توقّف مىكنند ، آنگاه مرا نبش قبر كنيد و از هر چه